«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ»

«أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ».[۱]

«رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری* وَ یسِّرْ لی أَمْری* وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانی* یفْقَهُوا قَوْلی».[۲]

«إِلهی أَنْطِقْنِی بِالْهُدَی وَ أَلْهِمْنِی التَّقْوَی».[۳]

هدیه به پیشگاه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها صلواتی هدیه بفرمائید.

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آل ِمُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

ان شاء الله خداوند همه‌ی ما را مورد عنایت بقیه الله الاعظم روحی و ارواح العالمین له الفداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف قرار بدهد، ان شاء الله همه‌ی ما جزوِ یارانِ حضرت و سربازان و جان بر کفانِ حضرت حجّت ارواحنا فداه باشیم صلوات دیگری هدیه بفرمائید.

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

این پنج جلسه که ان شاء الله در خدمتِ شما عزیزان هستم، بنای ما بر این است که یک سیرِ تاریخی از اینکه «چگونه ما اینطور به عقایدمان معتقد شدیم» با یکدیگر گفتگو کنیم، ما چطور به این فکری که رسیدیم رسیده‌ایم، و چطور دیگران نرسیدند.

طبعاً طبیعی است که در پنج جلسه نمی‌توانیم همه‌ی آنچه را که باید بگوییم را بگوییم، لذا نامِ این بحث را «فصل اول» گذاشته‌ایم، یعنی فصل‌بندی کرده‌ایم.

اگر می‌خواستیم در یک جایی مانندِ یک کلاس یا یک همایش یا یک جای دیگری این بحث را بطور کلاسیک بگوییم، اگر سنِ عزیزان به یکدیگر نزدیکتر بود، از جهاتی کار راحت‌تر بود، رفت و برگشت و پرسش و پاسخ هم بیشتر داشت، ولی تجربه‌ی بنده می‌گوید که ان شاء الله قوّتِ ارزشِ نورِ مجلسِ حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها طوری هست که نقاطِ ضعفِ جلسه را جبران می‌کند و بلکه بهتر است، ولی ممکن است که بعداً به این نتیجه برسیم که شکلِ این جلسه را تغییر هم بدهیم. هدف این است که یک مرتبه با یکدیگر فکر کنیم و ببینیم چطور شد که ما اینطور باهم فکر می‌کنیم.

چون شرایطِ این جلسه اینطور نیست که بتوانیم خیلی پرسش و پاسخ داشته باشیم، جلسه‌ی آخر که شبِ پنجم است، من بعد از سینه‌زنی می‌نشینم و اگر دوستان فرمایش و سؤال و نقد یا ابهامی داشتند در خدمت باشم، اگر اینجا هم سؤال بپرسید و ببینم وقتِ بقیه بهم نمی‌خورد پاسخ می‌دهم، اما اگر اینطور نبود شبِ آخر می‌نشینم و در خدمتِ عزیزان هستم.

ما چطور اینطور شیعه شدیم که الآن فکر می‌کنیم و برای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها عزادار هستیم؟ ما شیعیان طوری فکر می‌کنیم که فکرِ ما قدری سایرِ مسلمان‌ها را اذیت می‌کند. ما معتقد هستیم که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها شهید شده‌اند، کشته شده‌اند، قدرِ ایشان شناخته نشده است، به خانه‌ی ایشان حمله شده است، به دربِ خانه‌ی وحی لگد زده شده است.

یک زمانی می‌‌گفتیم مثلاً فرض بفرمایید اسرائیلی‌ها به مسلمانان فلسطین حمله کرده‌اند، می‌گفتیم آنجا مثلاً نامسلمان بوده‌اند و بت‌پرست‌ها حمله کرده‌اند، اصحاب فیل حمله کرده‌اند، ابابیل آمد، شاید اینطور مسئله خیلی عجیب و غریب نبود. اما ما شیعیان و اندکی از غیرِشیعیان فکر می‌کنیم که بعضی از نزدیکانِ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم… حال اینکه آیا واقعاً نزدیک بودند یا خودشان را در این سال‌ها نزدیک کرده بودند، نفوذی بودند یا دچارِ تغییرِ عقیده شدند، یا هرچه، مسلمان‌هایی که ادّعا می‌کردند حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را دوست داشتند رفتند و به درِ خانه‌ی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها لگد زدند.

این فکرِ ما دیگران را اذیت می‌کند، باعثِ آسیبِ ذهنیِ آن‌هاست.

من برای اینکه بگویم ما چطور اینطور فکر کرده‌ایم، مجبور هستم که برگردم و بگویم اسلام چطور از زمانِ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم رشد کرد، یعنی اگر شما آن روزی که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم مسلمانی را اعلام کردند و اسلام را معرّفی کردند دوربینی را در مکّه می‌گذاشتید، اصلاً هیچ کسی استقبال نمی‌کرد، برای اینکه جامعه‌ای که مکّه در آنجا ساخته و پرداخته کرده بود، فضا به دستِ عدّه‌ای خاص بود. الآن هم در دنیا همینطور است، عدّه‌ای که پول‌های عجیب و غریب داشتند، قدرتِ زیاد داشتند، رئیسِ بعضی از گروه‌ها بودند، این‌ها شهر را اداره می‌کردند، بقیه هم نوکر و کلفتِ این‌ها بودند، یعنی نه تنها پولِ آن‌ها به دستِ این‌ها بود که اگر می‌خواستند دینِ خود را تغییر بدهند باید از آن‌ها اجازه می‌گرفتند، اگر می‌خواستند کاسبی کنند باید با آن‌ها هماهنگ می‌کردند، مردم نمی‌توانستند هر چیزی بخرند، نمی‌توانستند هر چیزی بفروشند.

شما فکر کنید در این خیابان شهید مدنی بخشنامه کنند که اگر شما خواستید چیزی بفروشید باید بیایید و با ما هماهنگ کنید، الآن در قانون صنف هست، مثلاً خواربار فروش‌ها صنفی مجزا از خشکشویی‌ها دارند، ولی دیگر نمی‌گویند که شما بعنوانِ خواربار فروش اگر خواستید گندم بفروشید باید بیایید و از ما اجازه‌ی مجزا بگیرید.

آن زمان همه چیز حساب و کتاب داشت و به دستِ چند نفر بود، زمانی که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم آمدند در روزهای ابتدایی هیچ استقبالی از اسلام نشد، چرا؟ برای اینکه آدم‌هایی که زیردست بودند که هنوز حرف‌ها را نشنیده بودند، ثروتمندهای اصلی هم که معمولاً ثروتِ خود را از راهِ زور بدست آورده بودند نمی‌خواستند کسی بیاید و در کارِ آن‌ها دخالت کند، برای همین در همان روز اول در مجلسِ خصوصیِ خانه‌ی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، وقتی ایشان اقوامِ خویش را هم دعوت کردند آن اقوام جلسه را بهم زدند، چون نمی‌خواستند شخصِ جدیدی بیاید و دست در کار زیاد بشود، نمی‌خواستند ریاست از دستِ آن‌ها برود.

آهسته آهسته فقرا و ضعفا و بیچاره‌ها حرف‌هایی می‌شنیدند که… یعنی من با رئیسِ خود که اصلاً حق ندارم در کنارِ او بایستم، اگر او بر اسب سوار بشود من حق ندارم حتّی بر الاغِ دیگری هم سوار بشوم، اگر او بر سرِ سفره غذا می‌خورد من باید به جای دیگر برم، من نباید همزمان با او غذا بخورم، حال یک نفر آمده است و می‌گوید که شما مانندِ یکدیگر هستید، هر کسی که بیشتر خدمت کند، هر کسی که کمالِ معنویِ بهتری داشته باشد، هر کسی که تقوا داشته باشد بهتر است. برای این بیچاره‌ها این موضوع که آدم حساب بشوند خیلی جذاب بود، چون در آن ماجرا آدم حساب نمی‌شدند، ولی برای زوردارها خیلی بد بود، اصلاً این‌ها همیشه فاصله‌ای داشتند، اگر اینجا مجلسی بود که آن قدرتمندها در آن حضور داشتند، آن فقرا اصلاً حقِ ورود نداشتند، یعنی درجه‌بندی بود. مثلاً برای خواستگاری کردن باید از طبقه‌ی خودشان خواستگاری می‌کردند، برای کار باید به طبقه‌ی خود رجوع می‌کرد، زمانی که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم آمدند طبعاً اوضاع برای ثروتمندان اصلاً جذاب نبود، اما برای بیچاره‌ها جذاب بود، این بیچاره‌ها حتّی جرأت نمی‌کردند حرف بزنند که بگویند یا نگویند، چند سال طول کشید تا چند نفر شجاع پیدا شدند که بگویند «اشهد ان لا اله الا الله»، کسی جرأت نمی‌کرد بگوید، وقتی هم که گفتند بلاها بر سرِ آن‌ها آوردند، بعضی از آن بلاها دردناک است، طرف را روی زمین خوابانده بودند، مرکب می‌آوردند و پای مرکب را روی دستِ آن‌ها می‌گذاشتند، سنگ می‌آوردند و چند نفر آن سنگ را بلند می‌کردند و روی سینه‌ی طرف می‌گذاشتند. بلال و عمّار جزوِ کسانی هستند که اینطور شکنجه شدند، این‌ها را می‌سوزاندند، بارها دست و صورتِ عمّار را سوزاندند، یعنی مشعل درست می‌کردند، یا پشته‌ای از هیزم درست می‌کردند و موهای او را می‌گرفتند و صورتِ او را در آتش می‌بردند.

انسان چقدر می‌تواند تحمّل کند؟ اصلاً کسی جرأت نمی‌کرد که بگوید «أشهد ان لا اله الا الله»، یعنی بگوید که من به وحدانیتِ خدای متعال شهادت می‌دهم.

اینجا کارِ آن چند نفرِ اول خیلی سخت بود، مسلّماً در این شرایط کسی برای نفوذ به اسلام نمی‌آید، اگر هم بیایند خیلی به ندرت و کم هستند، اصلاً در این زمان اسلام آوردن فقط دردسر داشت و سخت و تلخ بود، کتک خوردن داشت، بی‌آبرویی در اجتماع داشت، اگر کسی اسلام می‌آورد دیگر در اجتماع دیگر او را حساب نمی‌کردند و با او حرف نمی‌زدند، حتّی اجازه‌ی کار کردن به او نمی‌دادند، همسرِ او را از او می‌گرفتند، الآن هم همینطور است، الآن هم در بعضی از جاهای دنیا اگر بفهمند مثلاً طرف شیعه شده است اول زنِ او را از او جدا می‌کنند، فرزندانِ او را از او می‌گیرند. الآن فراوان داریم که طرف در جنوب شرقِ کشورِ ما شیعه شده است (روحانی است) چندین مرتبه برای او تصادفِ ساختگی ایجاد کرده‌اند و الآن پای او قطع شده است، به او تیر زده‌اند، خانه‌ی او را آتش زده‌اند.

در اینطور شرایط نفوذی کمتر می‌آید، الآن مثلاً اگر کسی به مجلسِ ما بیاید و نفوذی باشد چه انگیزه‌ای دارد؟ چه سودی می‌برد؟ فعلاً هیچ!

همه در اجتماع بُت‌پرست بودند، تا اینکه وقتی شب نزدِ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌رفتند… وقتی یک سال گذشته بود به اندازه‌ی مجلسِ ما آدم نداشتند، شب می‌رفتند و می‌دیدند تازه سه نفر شده‌اند، تازه پنج نفر شده‌اند، اصلاً اگر نگاه کنید در منابع نوشته‌اند این‌ها پنجاه نفرِ اول هستند، مثلاً گفته‌اند هر شب یک نفر اضافه شده است. چون دوره‌ی فقر و کتک‌خوری و شدّتِ عمل و آبرو بردن و مشکلِ اقتصادی پیدا کردنِ این‌ها بود، وقتی هر روز یک نفر اضافه می‌شد خیلی خوشحال می‌شدند.

چه کسی آماده‌تر است؟ چه کسی حاضر است که اگر مشکلی پیش آمد سینه‌ی خود را سپر کند؟ از طرفی هم حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اصلاً اجازه‌ی دفاع نمی‌دادند، می‌پرسیدند: آقا! اگر ما را در خیابان زدند آیا ما اجازه‌ی دفاع کردن داریم؟ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌فرمودند: نه.

اگر دفاع کرده بودند نسلِ این‌ها را کنده بودند و کار تمام شده بود.

اگر شما می‌خواهید تحلیل کنید که چرا وقتی به خانه‌ی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلوات الله علیه حمله شد کسی دفاع نکرد، برگردید و ببینید، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم رد می‌شدند و می‌دیدند یکی از یارانِ ایشان مانندِ بلال یا عمّار را شکنجه می‌کنند و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نمی‌توانستند بالای سرِ آن‌ها بایستند، اگر ارتباطِ آن‌ها با حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم جدّی‌تر لو می‌رفت شدّتِ شکنجه بیشتر می‌شد.

این بیست نفری که مسلمان شده بودند می‌دیدند پدر و مادرِ عمّار را در وسطِ خیابان خوابانده‌اند و چه جنایت‌ها که با این‌ها کردند که نگفتنی است، بقیه رد می‌شدند و باید بغضِ خود را می‌خوردند و نمی‌توانستند برای کمک کردن بروند، چون اگر می‌رفتند نیزه را به شکمِ آن کسی که در حالِ شکنجه شدن بود فرو می‌کردند و کار تمام می‌شد.

بعد هم هر رئیسِ قبیله می‌گفت که من رئیس هستم و من باید اجازه بدهم، این شخص بیخود کرده است که اسلام آورده است، در هر قبیله یک نفر یا دو نفر جرأت می‌کردند تا شهادتین بگویند و کتک‌ها را بخورند تا ذهنِ مردم از بقیه منصرف بشود، یعنی مثلِ این می‌ماند که اینجا یک خطری بیاید و یک نفر برود و نیروهای دشمن را مشغول کند و بقیه فرار کنند، عمّار که اینطور کتک می‌خورد برای این بود که ذهنِ دشمن منصرف بشود و حواسِ دشمن پرت بشود تا مدام بقیه را شکنجه نکنند، آن‌هایی که خطِ مقدّمِ شکنجه بودند فشارِ خیلی زیادی را تحمّل می‌کردند، اینجا کسی نفوذی نمی‌شد، هر کسی که می‌خواست نفوذی بشود باید زیرِ شکنجه می‌رفت، هر کسی که بگوید من مسلمان هستم پوستِ او را می‌کَنند، او را می‌سوزاندند، شکنجه‌ها را نوشته‌اند اما من قصد ندارم حالِ شما را بد کنم که بگویم با این‌ها چه کردند و این‌ها را چطور اذیّت می‌کردند، اگر یک روزی فیلمِ آن شکنجه‌ها ساخته بشود می‌بینید نه تنها با فیلمِ «مصائب مسیح» قابلِ رقابت است، بلکه ممکن است شدیدتر باشد.

غربی‌ها یک فیلمی راجع به شکنجه‌هایی که حضرت عیسی علیه السلام را کردند، شما حتّی نمی‌توانید ده دقیقه از این فیلم را تحمّل کنید.

پوست کَندند، پس فعلاً خبری نبود. از طرفی وقتی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌خواستند از جایی رد بشوند مردم شروع می‌کردند به تمسخر کردن، ایشان از هر کجا که رد می‌شدند مردم یک عدّه از بچّه‌ها را می‌فرستادند که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را مسخره کنند و بزرگترها آشغال بریزند و زن‌ها بیایند و سنگ پرت کنند.

مثلاً شما فرض بفرمایید در این محل یک شخصِ حدود چهل یا پنجاه ساله‌ی محترمی در حالِ عبور کردن است، به هر کجا که برود یک عدّه او را هو کنند، یک عدّه‌ای آشغال پرت کنند، در این شرایط کمتر کسی پیش می‌آمد که بگوید من نفوذیِ این شخص بشوم تا ببینم چه خبر است!

اینجا خیلی رقابت نبود، اصلاً همه فرار می‌کردند تا لو نروند که ما به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نزدیک هستیم، چون هر کسی که به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نزدیک‌تر بود خطر برای او بیشتر بود.

تا اینکه تا چند سال گذشت و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم دیدند که این‌ها در حالِ ذلّه شدن هستند و دیگر نمی‌توانند تحمّل کنند، فرمودند: خدای متعال اجازه داده است، تعدادِ ما به یک حدّی رسیده است که جمعِ شما می‌تواند به یک جای دیگری بروید. عدّه‌ای با جناب جعفر به حبشه رفتند، آن‌هایی که ماندند خیلی غریب‌تر شدند.

وقتی