امام مجتبی سلام الله علیه کسی است که سیدالشهداء علیه السلام در برابر او خاک بود، وقتی کسی محضر سیدالشهداء علیه السلام می آمد و می خواست کمک بگیرد، وقتی حضرت مجتبی علیه السلام زنده بودند، حضرت می فرمود: برو در خانه ی برادرم! چون این اکرام بزرگی می آورد «الإِنْسانُ عَبِیدُ الإِحْسانِ» یعنی اگر کسی می خواهد ببیند شیعه یعنی چه؟ باید ببیند امام حسین علیه السلام چه کرده است، شش ماه با امام حسن علیه السلام فاصله دارد، پسر حضرت فاطمه سلام الله علیها است، ولی وقتی کسی درِ خانه ی او می آمد، می فرمود: برو درِ خانه ی برادرم. اگر می گفت رفته ام، می فرمود که چقدر بخشیده است؟ مثلا داریم که گفت: هفتاد و چهار سکه، حضرت هفتاد و سه سکه دادند، یعنی حتی در بخشش جلو نمی زد، «مَا تَکَلَّمَ الْحُسَیْنُ بَیْنَ یَدَیِ الْحَسَنِ»[۱] یعنی در حضور امام حسن علیه السلام اصلا صحبت نمی کردند، خاک بود.

 

امشب شبِ جمعه است، شب امام حسین علیه السلام است، در زیارات ما هست، شیخ مفید نقل کرده، در «قُربُ الإسناد» حِمیَری هم هست، وقتی سیدالشهداء علیه السلام در مدینه بود، هر شبِ جمعه مقید بود که سَر مزارِ برادرِ خود امام حسن علیه السلام برود. نقل شده است که امام مجتبی روحی له الفداه… کرامتِ با بندگان خیلی سخت نیست، کرامتِ به حیوانات خیلی سخت نیست، کریم آن کسی است که می بخشد و بی توقع می بخشد، این که انسان با خدای متعال کریمانه رفتار کند خیلی عجیب است، این بلند همتی است… نوشته اند وقتی که امام حسن علیه السلام می خواستند وضو بگیرند، خوب می دانید که امام حسن روحی له الفداه چهل و هفت سالگی شهید شدند، عمّار در صفین با نود سال سن، فرمانده لشکر بود، آن زمان چهل و هفت سال جوان محسوب می شد، وقتی امام مجتبی علیه السلام می خواستند وضو بگیرند، بدنشان از خوفِ خدای متعال به رعشه می افتاد، می فرمودند که نمی دانم خدا این نماز را از من قبول می کند یا نه، گاهی اهل بیت علیهم السلام از رفتارِ او گریه می کردند. نوشتند بیست و پنج سفر پیاده به حج رفتند، در راه گریه می کردند که خدای متعال قبول می کند که این بنده چشمانش به کعبه بیفتد یا نه! این کَرَمِ اهل بیت علیهم السلام است… ما چند ساعتی را روزه می گیریم و چیزی نمی خوریم، تصور می کنیم که هنگام افطار باید تمام ملائکه در خدمت ما بیایند، فکر می کنیم کاری کردیم، وجود مبارکشان در راه خدای متعال آن همه آسیب خوردند، هیچ توقعی نداشتند، حتی در این اندازه که خدای متعال مرا بپذیرد…

 

لحظاتِ آخرِ عمر شریفشان هم بلند بلند گریه می کردند، سیدالشهداء علیه السلام بالای سر ایشان نشستند و عرض کردند که حسن جان! چرا اینطور شدید گریه می کنی؟ (من بیچاره ی این رفتارِ امام حسن علیه السلام هستم) فرمود: لِحَولِ المُتَّلَع از قیامت و از عاقبت خودم نگرانم، گریه ی امام حسین علیه السلام شدید شد و عرض کردند: این همه در راه خدای متعال زحمت کشیدید، چند بار اموالتان را بخشیدید، بیست و پنج مرتبه پیاده به خانه ی خدا رفتید، (شما می بینید یک عالِمی در یک محله ای زحمت می کشد، مردم هم قدر او را می دانند، او را تکریم می کنند، یکی دست او را می بوسد، کسی خدمتی به او می کند) اینکه امام حسن علیه السلام این همه خدمت کردند و تکریم هم نشدند، بلکه هر روز کسی می آمد و ایشان را دشنام می دادند.

 

حضرت سیدالشهداء علیه السلام بلند بلند گریه کردند و عرض کردند: برادر این همه در راه خدا تلاش کردید و زحمت کشیدید، امام حسن علیه السلام کاری کردند که هم به ما آدرس دادند و نشان داده اند که بنده ی خدا یعنی چه، ما اصلاً کجاییم؟ فرمودند: حسین جان! تو نزد خدای متعال خیلی عزیزی، دستت را به دست من بده، من به تو متوسل می شوم، چشمانم را می بندم، اگر ببینم ملک الموت با بشارت آمد، متوجه می شوم که خدای متعال مرا به حُرمتِ تو قبول کرده است، لحظاتی گذشت و چشمان مبارک شان را باز کردند، فرمودند: حسین جان! خدای عزوجل مرا پذیرفت… بعد جمله ای به سیدالشهداء علیه السلام فرمود، چشمان مبارکشان می رفت و چند دقیقه ای طول می کشید و دوباره باز می کردند، فرمود حسین جان: کُن لأولادی خَلَفً وَ والِدا برای فرزندانم پدری کن…


[۱] مناقب ابن شهر آشوب ج ۳، ص ۴۰۱